![]() |
![]() |
|
| و عشق صداي فا صله هاست فا صله هايي كه غرق ابهامند |
|
پسركها
شوخي شوخي به قورباغه ها سنگ مي پرانند
قورباغه ها جدي جدي مي ميرند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 10:41 توسط پونه |
|
مرا که نام شراب از کتاب می شستم زمانه کاتب دکان می فروشم کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 10:18 توسط پونه |
|
|
همه گلبرگهای کاج را در هوای تو می ریزم و صلیب دردهایم را به دوش میکشم. برای خاطر این دل که سرخ است! تا خون گذشته ام سنگفرش جاده ای را که تو از ان خواهی گذشت بشوید و انسان یادبودهایم بمیرد اگر پیام سرزمین انتظار نگاهت را از پیچ واپیچ طول راههای خود بگذارند تو درکنار من خواهی بود و من اینک طاق نصرتهای کهکشانهای ارزویم را بر سر راهت بسته ام تا سو به سو بیابانهای سرگشتگی در روبرویت نماند و تا یادم را ترنم اسرار گامهایت پر کند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 17:44 توسط پونه |
|
|
بر ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 14:43 توسط پونه |
|
|
مرا
تو٬ بی سببی نیستی. به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سوالی به افتاب از دریچه تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل میبندد خوشا نظر بازیا که تو اغاز میکنی! پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است که ازادی را به لبان براماسیده گل سرخی٬پرتاب میکند؟ ورنه٬ این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار افتاب نیست٬ نگاه از صدای تو ایمن میشود. چه مومنانه نام مرا اواز ویکنی٬ و دلت کبوتر اشتی ست٬ در خون تپیده به بام تلخ٬ با این همه چه بالا چه بلند پرواز میکنی!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:23 توسط پونه |
|
|
گاه انچه ما را به حقیقت می رساند
خود از ان عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:48 توسط پونه |
|
|
از بخت یاری ماست شاید که انچه می خواهیم
یا به دست نمی اید یا از دست می گریزد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:39 توسط پونه |
|
|
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند انجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر ارامش تحمل نکن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:36 توسط پونه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 12:17 توسط پونه |
|
|
با چشمان تو
مرا به الماس ستارگان نيازي نيست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 15:19 توسط پونه |
|
|
امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم
غرق در جام شرابم كن و بگذار بميرم قصه عشق به گوش من ديوانه چه خواني بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 14:52 توسط پونه |
|
|
چشمهای کوچک خویش را به روی دنیای بزرگ می گشایم دنیای بزرگی که من با همه کوچکیم ان را به زنجیر کشیده ام.تمام هستی نام مرا تکرار می کند:انسان!و تو که از سکوت بی حدت لبانت بر هم دوخته
شده٬با همه دانشم نمی دانم که ایا تو روزی سخن می گفته ای یا نه!تو نیز گمانم به من می اندیشی واین که چگونه از لحظه تولدم سکوت طبیعت را بر هم زدم.من که تو را شکستم تا از درونت زر بیندوزم. من که در مقابل دیدگان تو ان ساقه ترد و ان گلبرگهای جوان و خوشرنگ را از ریشه کندم و به هیچ زیبایی اعتنا نکردم وبه هیچ زنده ای حق ندادم وهیچ زندگی دیگری برایم مهم نبود جز بقای انسان٬به به گمانم تو هم می اندیشی که چگونه سر از تن پرندگان جدا میکنم٬ گوشت انان را به دندان میکشم٬ جمجمه گوسفندان را میشکنم تا مغزشان را بخورم و جنگلها را با همین دستهایم از هم میدرم تا جای زندگی بسازم و انگاه وقتی شاعر شدم به تو میگویم سنگ و نام خویش را انسان و هر قلبی که بدترین وبدخواهترین است را میگویم سنگدل و تو به گمانم تمام زمانها به تهمتی که به تو زده ام می اندیشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 12:26 توسط پونه |
|
|
همیشه ماندن٬بهترین نیست
همیشه رفتن ان حضور ناب نیست! گاه میان رفتن و ماندن هیچ فرقی نیست... دلتنگیم٬باشد انها را نمی بینیم٬باشد در خانه نیستند٬باشد اصلا مهم نیست. اصل درست این است که عزیزان ما در خانه دل ما جای دارند٬نرم و مهربان. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 12:1 توسط پونه |
|
|
دوستت دارم
چرا که می شناسمت به دوستی و یگانگی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 18:14 توسط پونه |
|
|
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
اسمان مكثي كرد رهگذار شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: " نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در ان عشق به اندازه پرهاي صداقت ابي است مي روي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ. سر به در مي ارد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرامي گيرد در صميميت شفاف فضا خش خشي مي شنوي كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست؟"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 15:51 توسط پونه |
|
|
کنار اشنایی تو
اشیانه میکنم فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 18:39 توسط پونه |
|
|
بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند که تنها تورا می خواهد
فقط تو را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 17:14 توسط پونه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:52 توسط پونه |
|
|
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های نپریشی صفای زلفکم را دست و ابرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 18:6 توسط پونه |
|
|
من يك عالمه سكوت مي بينم
قدرت مي بينم زيبايي عظمت يك عالمه حرف نگفته و يك دنيا ناچيز بودن ضعف و قدرت و يك دنيا با كلي نا شناختگي و بكر بودن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 12:35 توسط پونه |
|
|
گوش كن.مي شنوي؟
اين صداي تنهايي من است محو شده در فريادهاي ديگران! و فريادهاي ديگران. تجمع صداي تنهايي هزارانيست چون من كه ناخوداگاه به يك سو نشانه رفته اند. ما كه سوي و نشان به ميان نياورده ايم درمانده از راه.به فريادي اكتفا كرده ميان راه سكنئ گزيده ايم. تا مگر در ميان ابرهاي سياه ترديدمان مجال حضور ستاره اي در اندك زمان بيداريمان پيش ايد! افسوس كه زندان افكار اشفته مان بس تنگ است و خيال رهايي دامي است براي فرو رفتن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 18:34 توسط پونه |
|
|
دوستي نيز گلي ست
مثل نيلوفر و ناز شاخه ي ترد ظريفي دارد بي گمان سنگدل است انكه روا مي دارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 18:2 توسط پونه |
|
|
دستهایم برایت شعر می نویسد
اما تو هرگز نخواهی خواند اتش عشق در چشمانم غو طه می زند ولی تو هرگز نخواهی دید نه.تو هرگز مرا نخواهی فهمید ومن با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 14:32 توسط پونه |
|
|
اری اغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 16:20 توسط پونه |
|
|
برای فهمیدن
ارزش ده سال:زوج های تازه طلاق گرفته ارزش چهار سال:فارغ التحصیل دانشگاه ارزش نه ماه:مادری که نوزاد مرده به دنیا اورده ارزش یک ماه:مادری که نوزاد زودرس به دنیا اورده ازرش یک ساعت:عاشق در انتظار دیدار یار ارزش یک دقیقه:شخصی که از هواپیما جا مانده ارزش یک ثانیه:بازمانده تصادف ارزش یک دهم ثانیه:کسی که مدال نقره المپیک را گرفته ارزش یک دوست:کسی که ان را از دست داده |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 16:25 توسط پونه |
|
|
زندگي
گرمي دلهاي به هم پيوسته ست تا در ان دوست نباشد همه درها بسته ست |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 14:3 توسط پونه |
|
|
شگفتا وقتي كه بود نمي ديدم.وقتي كه مي خواند نمي شنيدم.وقتي ديدم كه نبود! وقتي شنيدم كه نخواند! چه غم انگيز است وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد تشنه ي اتش باشي نه اب و چشمه كه خشكيد. چشمه كه از ان اتش كه تو تشنه ي ان بودي بخار شد و به هوا رفت و از زمين اتش روييد و از و بعد عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 15:27 توسط پونه |
|
|
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گل وار به پايم شكستي قلم زد نگاهت به نقش افريني كه صوزتگري را نبود ايچنيني پریزاد عشقو مه اسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی که خوش باورم من شکفتیو گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي تاب تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب قسم خوردي بر ماه كه عاشق تريني تو يك جمع عاشق تو صادق تريني همون لحظه ابري رخ ماه اشفت به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت گذشت روزگاري از اون از اون لحظه ي ناب كه معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به پايت شكستم تو از اين شكستن خبر داري يا نه؟ هنوز شور عشقو به سر داري يا نه؟ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماه دادم به تو یادگاری |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:9 توسط پونه |
|
|
كوچه شهر دلم
از صداي پاي تو خاليه............ نقش صد خاطره از روزاي دور عابر اين كوچه خياليه به شب كوچه ي دل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 13:30 توسط پونه |
|
|
تو که معنای عشقی به من معنا بده یار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 18:26 توسط پونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بر فراز تپه ها سخن ميگويم
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي من را نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني و يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم. |
| پیوندها |
|
بهانه من باران یخ هوای خنک استغنا رهگذر باد هبوط راز گل سرخ سوخته دل |
|
RSS
|