تبليغاتX
قصه گوي هستي
و عشق صداي فا صله هاست فا صله هايي كه غرق ابهامند
 

شگفتا وقتي كه بود نمي ديدم.وقتي كه مي خواند نمي شنيدم.وقتي

 ديدم كه نبود! وقتي شنيدم كه نخواند! چه غم انگيز است وقتي

چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد

تشنه ي اتش باشي نه اب و چشمه كه خشكيد. چشمه كه از ان اتش

كه تو تشنه ي ان بودي بخار شد و به هوا رفت و از زمين اتش روييد و از

اسمان اتش
باريد تشنه ي اب گردي و نه اتش.

و بعد عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو

مي گداخت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 15:27  توسط پونه |