تبليغاتX
قصه گوي هستي
و عشق صداي فا صله هاست فا صله هايي كه غرق ابهامند
                       دوستت دارم

        چرا که می شناسمت به دوستی و یگانگی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 18:14  توسط پونه | 
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
اسمان مكثي كرد
رهگذار شاخه نوري كه به لب داشت
به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
" نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در ان عشق به اندازه پرهاي صداقت ابي است
مي روي تا ته ان كوچه
كه از پشت بلوغ. سر به در مي ارد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرامي گيرد
در صميميت شفاف فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 15:51  توسط پونه |