تبليغاتX
قصه گوي هستي
و عشق صداي فا صله هاست فا صله هايي كه غرق ابهامند
چشمهای کوچک خویش را به روی دنیای بزرگ می گشایم دنیای بزرگی که من با همه کوچکیم ان را به زنجیر کشیده ام.تمام هستی نام مرا تکرار می کند:انسان!و تو که از سکوت بی حدت لبانت بر هم دوخته
شده٬با همه دانشم نمی دانم که ایا تو روزی سخن می گفته ای یا نه!تو نیز گمانم به من می اندیشی واین
که چگونه از لحظه تولدم سکوت طبیعت را بر هم زدم.من که تو را شکستم تا از درونت زر بیندوزم.
من که در مقابل دیدگان تو ان ساقه ترد و ان گلبرگهای جوان و خوشرنگ را از ریشه کندم و به هیچ
زیبایی اعتنا نکردم وبه هیچ زنده ای حق ندادم وهیچ زندگی دیگری برایم مهم نبود جز بقای انسان٬به
به گمانم تو هم می اندیشی که چگونه سر از تن پرندگان جدا میکنم٬ گوشت انان را به دندان میکشم٬
جمجمه گوسفندان را میشکنم تا مغزشان را بخورم و جنگلها را با همین دستهایم از هم میدرم تا جای
زندگی بسازم و انگاه وقتی شاعر شدم به تو میگویم سنگ و نام خویش را انسان و هر قلبی که بدترین
وبدخواهترین است را میگویم سنگدل و تو به گمانم تمام زمانها به تهمتی که  به تو زده ام می اندیشی.
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 12:26  توسط پونه | 
همیشه ماندن٬بهترین نیست

همیشه رفتن ان حضور ناب نیست!

گاه میان رفتن

و ماندن

هیچ فرقی نیست...

دلتنگیم٬باشد

انها را نمی بینیم٬باشد

در خانه نیستند٬باشد

اصلا مهم نیست.

اصل درست این است که عزیزان ما

در خانه دل ما جای دارند٬نرم و مهربان.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 12:1  توسط پونه |