تبليغاتX
قصه گوي هستي
و عشق صداي فا صله هاست فا صله هايي كه غرق ابهامند
مرا

تو٬

بی سببی

نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سوالی

به افتاب از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل میبندد

خوشا نظر بازیا که  تو اغاز میکنی!

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است که ازادی را

به لبان براماسیده گل سرخی٬پرتاب میکند؟

ورنه٬

این ستاره بازی حاشا

چیزی بدهکار افتاب نیست٬

نگاه از صدای تو ایمن میشود.

چه مومنانه نام مرا اواز ویکنی٬

و دلت

کبوتر اشتی ست٬

در خون تپیده

به بام تلخ٬

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز میکنی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:23  توسط پونه |